باز هم خاموشی و باز هم فراموشی ...
خوب قسمت ما هم اينه ديگه ....
شايد اين سکوت خود گويای هزار حرف باشد
شعر امروز هم گوياي احوال من در اين باب است.
رفتم؛ مرا ببخش ومگو او وفا نداشت
راهي به جز گريز برايم نمانده بود
اين عشق آتشين پر از درد و بي اميد
در وادي گناه و جنونم كشانده بود
رفتم كه داغ بوسه پر حسرت تو را
با اشك هاي ديده ز رخ شستشو دهم
رفتم كه ناتمام بمانم در اين سرود
رفتم كه با نگفته به خود آبرو دهم
رفتم كه گم شوم چو يكي قطره اشك گرم
در لابلاي دامن شبرنگ زندگي
رفتم كه در سياهي يك گور بي نشان
فارغ شوم ز كشمكش و جنگ زندگي
اي سينه در حرارت سوزان خود بسوز
ديگر سراغ شعله آتش ز من مگير
مي خواستم كه شعله شوم سر كشي كنم
مرغي شدم به كنج قفس بسته و اسير
روحي مشوشم كه شبي بي خبر زخويش
در دامن سكوت به تلخي گريستم
نالان ز كرده ها و پشيمان ز گفته ها
ديدم كه لايق تو و عشق تو نيستم
تعداد بازديد : 1053